از دل تا قلم

منوی وبلاگ (1)

آرشیو ماهانه
» اردیبهشت ٩۱
» فروردین ٩۱
» اسفند ٩٠
» فروردین ٩٠
» آذر ۸٩
» شهریور ۸٩
» امرداد ۸٩
» تیر ۸٩
» خرداد ۸٩
» اردیبهشت ۸٩
» فروردین ۸٩

» عناوين مطالب وبلاگ


لينک دوستان
» انار نقره ای
» آریا ادیب
» انجمن فرزانگان کویر
» این ها را نمی گو یم
» حدیث
» دانلود نرم افزار
» زینب روستایی
» سارا
» عاقلان دانند
» قلمروعکس
» ماه نویس
» مریم
» نجوای ابدی
» هارمونیا
» تازه های ادبی
» آریا بوم
» گلبرگ خیال
» هر چه می خواهد دل تنگت بگو
» سنجش تکمیلی
» لحظه های باهم بودن ( ملیکا )
» به سوی دانش


لوگوی دوستان

از دل تا قلم



آمار و نویسندگان
نويسندگان :

هم شاگردی

آمار بازديد :

تعداد بازديدها :



مثنوی معنوی از دیدگاه روانشناسی

 

ارتباط ما با مثنوی رابطه‌ای است خشک و بی‌ محتوا، رابطه‌ای در سطح الفاظ و ادبیات، حال آنکه مثنوی پیامی بس عمیق در خود نهفته دارد، پیامی که شرح رنج و اسارت آدمی و غربت او از موطن اصلی خویش است. پیام مثنوی هشداری است به انسانی که خود را در تار یکی هستی مجازی از الفاظ و صورتها پیچانده و عمر خود را در ترس و رنج و تضاد میگذراند.

 پیام مثنوی فریادی است برای بیداری و خروج از حصار نقش‌ها، و برگشت به "بحر جان" به هستی فراسوی مجازها و پندارها، به "باغ سبز عشق"، آنجا که همه وجد و سرور است و نشانی از ترس و دلهره‌های این هستی مجازی نیست. کجاست این بحر جان و این باغ سبز عشق؟ می‌گوید در خودت، اما هرچه بیشتر به جستجویش بروی از آن دورتر می‌افتی. تو گوهری هستی در بطن دریای وحدت، و صدف پندار است که تو را از این دریا جدا ساخته است.

          چـون گهـر در بحـر گویــد "بحـر کو؟"   ..    وآن خیـال چـون صـدف دیـوار او

           گفتـن آن "کو؟" حجابـش می ‌شــــود     ..      ابـــــر تــاب آفـتـابـــش می شود           

           تو ببند آن چشم و خود تســـــــلیم کن     ..      خویشتن بینی در آن شـــــهر کهن

 

 

          اولین و اساسی ‌ترین قدم در طریق شناخت زندان “خود“ و رهایی از آن این است که به خودمان برگردیم و مسئله را به اعتبار اینکه هم‌اکنون در خود ما ـ یعنی در من و شما ـ وجود دارد نگاه کنیم؛ نه در یک انسان کلی.

قدم اساسی دیگر، شناخت ماهیت مسئله است. باید ببینیم زندانی که انسان اسیر و در بند آن است چیست و چه ماهیتی دارد؟ تا زمانی که نمی‌دانیم زندان چییست، چرا و چگونه تشکیل شده است و چه ماهیتی دارد، نمی‌توانیم هیچ کلیدی را در کار گشودن آن جستجو کنیم.  مولانا بارها و به شکل‌های مختلف هشدار می‌دهد که زندان انسان، و علت اسارت او و علت همهء رنج‌های او نوعی اندیشه است.

 

                      جمله خلقان سُخرهء اندیشه‌اند   ...    زین سبب خسته دل و غم ‌پیشه‌اند

 

سُخرهء اندیشه‌اند“ یعنی محکوم و اسیر اندیشه‌های خویشتن‌اند. و به علت این سُخرگی و محکومیت است که اسیر رنج، ملالت، پریشانی و خسته ‌دلی‌اند. و این پریشانی و خسته ‌دلی چنان زندگی و هستی آنها را در خود گرفته است که گویی پیشه و زندگی همیشگی آنان را تشکیل می‌دهد!

بعد درباره یک انسان رها از اسارت زندان اندیشه‌ ـ که خود او یا هر عارفِ رها از اندیشه می‌ تواند مصداق آن باشد ـ می‌ گوید:

   

           من چو مرغ اوجم، اندیشه مگس   ...    کی رسد بر من مگس را دسترس!؟

 

با توجه به اینکه اندیشه در راه بردن ارگانیسم و ایجاد رابطه بین آن و دنیای واقعیات نقشی مفید و اساسی دارد، این سئوال مطرح می ‌شود که منظور او از اندیشه‌ای که علت اسارت و سُخرگی انسان می ‌گردد چه نوع اندیشه‌ای است؛ و نیز چرا وقتی انسان فارغ از مگس‌های حقیر، کوچک و محدود اندیشه است هستی ‌اش “همچو مرغ اوج“ با عظمت و والا است؟
یا وقتی می ‌گوید “احتما کن، احتما ز اندیشه‌ها“، نظر به چه نوع اندیشه‌ای دارد؟ از کدام اندیشه باید احتما و پرهیز کرد؟
برای تبیین این دو نوع اندیشه یعنی اندیشه مفید و راهبر، و اندیشه‌ای که حقیر و مزاحم و مگس ‌گونه است و علت سخرگی انسان می‌شود، یک معیار دقیق و اساسی بدست می‌دهد:


                      حاکم اندیشه‌ام، محکوم نی   ...   چونکه بنّا حاکم آمد بر بنی

 

 می ‌گوید مسئله انسان نفس اندیشه نیست. موضوع اینست که آیا تو حاکم بر اندیشه‌ای یا اندیشه حاکم بر توست؟ تو اندیشه‌ها را بنا می‌کنی و می ‌سازی، یا اندیشه‌ها تو را می‌ سازند؟

 پس ببینیم در چه صورت اندیشه‌ها حاکم بر تو هستند، و در چه صورت تو حاکم بر اندیشه‌ای.  به این نکته نیز باید توجه داشته باشیم که تمام مثنوی کلیدست. کیفیت‌های غلط حاکم بر ذهن، آنرا در تیرگی، توهم و جهل شدیدی فرو برده است. و آنچه می‌ تواند حرکات توهم‌آلود را از ذهن باز ستاند آگاهی است. و مثنوی مشحون از اشارات آگاه‌ کننده است. مثلاً وقتی می‌گوید: “ای برادر تو همه اندیشه‌ای“، دارد یک آگاهی اساسی و کلیدی را به ما می‌ دهد. ما تا به حال ـ به علت حاکمیت توهم بر ذهن ـ آگاه نبوده‌ایم که فرضاً “حقارت“ چیزی نیست جز اندیشه‌ای که ذهن خود ما هم‌اکنون دارد آنرا می‌اندیشد. نتیجتاً به خاطر حقیر بودن خود احساس افسردگی، ملالت و رنج می‌کرده‌ایم؛ احساس حسرت می‌کرده‌ایم؛ مدام خود را ملالت و بازخواست می‌کرده‌ایم. حال اگر عمیقاً درک کنم که حقارتی در کار نیست، و خالق آن اندیشه خودما بوده ایم، شبکهء وسیعی که از رنج، تضاد، اضطراب، سرگردانی، ملالت، و صدها مسئله دیگر در ذهن بافته شده است از آن ایجاد شده است.

¯

 و زمانی این آگاهی (این آگاهی که همه ی رنج‌ها و مسائل من حاصل اندیشه‌های خود است) عمق بیشتری پیدا میکند ‌ که به این اشاره او نیز توجه کنیم که می ‌گوید:

   

            در زمین مردمان خانه مکن   ...    کار خود کن، کار بیگانه مکن           

             کیست بیگانه؟ تن خــاکی تو   ...   کز برای اوست غمناکی تو

 

منظور مولانا از اصطلاح “تن خاکی“، این جسم و تن فیزیکی نیست. غمناکی انسان به خاطر جسم و تن نیست. وقتی می‌گوید: “بر این نفس بمیرید“، منظورش این نیست که جسم خود را بکُشید. آنچه تشکیل (تصوری) “نفس“ را می‌دهد، اندیشه‌های توهمی است. وقتی می‌گوید:

   

           کنگره ویران کنید از منجنیق   ...    تا رود فرق از میان این فریق

 

نظر به ویران کردن اندیشه دارد. زیرا عامل تفرق و تعین انسان‌ها اندیشه است. آنچه وحدت را از درون ـ و نتیجتاً از برون ـ مختل می‌کند، اندیشه است.)
می‌گوید: توجه کن؛ آگاه باش به اینکه اندیشه‌هایی که تو از آنها ساختمان و بنایی به نام “من“ و “هویت من“ ساخته‌ای مال خودت نیست. این اندیشه‌ها بیگانه‌ای هستند که بر تو تحمیل شده‌اند. جامعه زمین ذهن تو را به اختیار خودش درآورده؛ و تو را مجبور کرده که در این زمین بنایی به نام “هستی“ و “هویت“ بسازی. درست است که زمین در اصل مال تو بوده است و هست، جامعه آنرا به تصرف غاصبانهء خودش درآورده؛ و تو را واداشته تا در آن خانه غصبی، که حالا دیگر مال تو نیست؛ بنایی به نام “هستی“ بسازی. و این “هستی“ نیز مال تو نیست؛ مال جامعه است. ذهن تو و اندیشه‌های آن به صورت مباشر حمل علائم و ارزش‌های جامعه درآمده است ـ تحت عنوان “هستی“ تو.

این یعنی کار بیگانه کردن. انرژی و کار مال تو است؛ ولی در خدمت بنایی بیگانه. زمانی تو می ‌توانی “کار خود کنی“ که ذهن و اندیشه‌ات برای اداره و راه بردن ارگانیسم عمل کند. اگر جز این باشد،‌حاصل آن رنج و تباهی خواهد بود؛ اسارت و محکومیت خواهد بود. (چون مسئله “بیگانگی“ و شناخت ابعاد وسیع آن اهمیت کلیدی دارد.
موضوع دیگری که توجه به آن اهمیت کلیدی دارد اینست که اندیشه‌های تشکیل‌دهنده “هستی“ و “هویت فکری“، اندیشه به معنای واقعی نیستند؛ بلکه وهم و خیال‌اند. اندیشه را ما عبارت از حرکت ذهنی‌ای می‌دانیم که برای آن موضوعی  وجود دارد. ولی در رابطه با “هویت فکری“ چنین موضوعی و واقعیتی جز همان اندیشه‌ای که “حقارت“ را اندیشیده است دارد؟ ذهن من به مثلاً درخت می‌اندیشد. اگر اندیشه من نباشد، واقعیت درخت باز هم موجود است. ولی اگر ذهن من “حقارت“ را نیندیشد آیا “حقارت“ هم مثل درخت موجود است؟
در این اشاره که مولانا می‌فرماید:

  

 

               هر خیالی را خیالی می‌خورد   ...     فکر، آن فکر دگر را می‌ چرد


نظر به چنین معنایی دارد.  یا وقتی می‌فرماید:

                  

           لا شیئی بر لا شیئی عاشق شده است   ...   هیچ نی مر هیچ نی را ره زده است


منظورش از “لا شیئی“ خیال و توهم است. توهم لا شیئی است؛ “هیچ“ است. و این لا شیئی‌ها هستند که مدام در کار فریب یکدیگرند. من از موضع فرضاً “حقارت“ به “بزرگی“ می‌اندیشم و عاشق و شیفته آنم. ولی هم “حقارت“ یک توهم است و هم “بزرگی“. و این دو اندیشه توهمی و خیالی مدام یکدیگر را تغذیه می ‌کنند؛ یکدیگر را می‌چرند! فکرهایی که ذهن محکوم به اندیشیدن آنها است زندان آدمی را تشکیل می‌دهد. و این زندان در حقیقت یک زندان توهمی است. گیجی، سرگردانی، جهل، تیرگی و ظلمت انسان حاصل حاکمیت این اندیشه‌های توهمی است. در اینکه می‌فرماید: “رفت فکر و روشنایی یافتند“، به روشنی نشان می ‌دهد که فکر عامل و علت تیرگی است ـ  اینکه وقتی فکر رفت، روشنایی آمد. (و بدیهی است که منظورش فکرهای تعبیر و توهمی است، نه اندیشه‌های علمی و واقعی).

اینها هم کلید شناخت صورت وضعیت و صورت مسئله است؛ و هم کلید مقدماتی برای استفاده از دیگر کلیدهایی که به منظور رهایی از زندان توهمات عرضه می‌کند.
و اما ببینیم چه کلیدهای اساسی را برای گشودن زندان توهمات عرضه می‌ کند. یکی از کلیدهای اساسی، درک هر چه عمیق ‌تر و وسیع ‌تر وخامت‌ها، رنج‌ها، سرگردانی‌ها، اضطراب‌ها و اِدبارهای ناشی از این بازی و فریب ذهنی است.
مولانا  یکی از شرایط رهایی را “استیصال“  ( ریشه کن ساختن ، از بیخ و بن بر کندن ) می‌داند. و انسان زمانی در حالت و تجربه استیصال قرار می‌گیرد که کارد نفس پلید را در استخوان جان خویش لمس کند. درک عمیق رنج‌های ناشی از بازی ذهنی “نفس“ است که می‌تواند اهمیّت و جدیّت برخاستن و خارج شدن از حصار “خود“ را در ما ایجاد کند. درک عمیق رنج‌هاست که ما را به حالت طغیان علیه این بازی تباه ‌کننده درمی‌آورد.
در حال حاضر ما به علت وعده‌ها و فریب‌ها و مشغولیت‌های لذت‌آلود بازی “خود“ متوجه بازی آن نیستیم؛ در حالت غفلت و تخدیرشدگی به سر می ‌بریم. در داستان “پیر چنگی“، چنگ را سمبل “خود“ و “نفس“ گرفته است. “چنگ“ یا “خود“ او یک عمر وسیله لذت، فریب و مشغولیت بوده است. در اواخر عمر متوجه فریب و بازی پوچ “خود“ می‌گردد. خطاب به “چنگ“ ـ و درواقع به “خود“ش ـ می‌گوید:

 

              ای بخورده خون من هفتاد سال   ...   ای ز تو رویم سیه پیش کمال!

             خرج کردم عمر خود را دم به دم   ...    دردمیدم جمله را در زیر و بم
             وای کـــــــــز ترّی زیرافکند خُرد   ...    خشک شد کشت دل من، دل بمرد!



وای بر تو ای “مطرب نفس“؛ ای مطربی که مرا در لذت پوچ آهنگ‌های فریبنده خود سرگرم نمودی و کشتزار دلم را خشک و بی‌حاصل کردی!

با درک پوچی بازی و مشغولیت‌های فریب‌آمیز و غفلت‌آلود آن به هوش می‌آید؛ به خود می‌گوید: خدایا لااقل حالا که به پایان خط رسیده‌ام بگذار چنگ را به یاد تو و برای تو به نوا درآورم؛ و درواقع “خود“ کریه و حقیر را به عظمت حقیقت تو تسلیم کنم. بنابراین:

 

                چنگ را برداشت، شد الله جو   ...   سوی گورستان یثرب آه‌ گو

 

 در گورستان ـ که سمبل “عدم“ ونیستی است ـ آنقدر گریه می‌کند که از “خود“ تهی می‌شود!

 

        چون بسی بگریست، و ز حد رفت درد   ...   چنگ را زد بر زمین و خرد کرد

 

“از حد رفت درد“، یعنی عمق وخامت رنج‌ها و ادبارهای “خود“ را درک کرد؛ و بنابراین چنگ را ـ و درواقع “خود“ را خرد کرد، از “خود“ تهی شد.
(چون درک وخامت مسئلهء “خود“ از کلیدهای اساسی است، به ذکر خلاصه داستان دیگری در این زمینه می‌پردازیم. نصوح مردی است زن ‌نما که خود را وارد محافل زنانه میکند، و از این کار لذت می‌برد. بارها وجدانش به او نهیب می‌زند و او را از این کار منع می‌کند. و او نیز بارها توبه می‌کند. ولی چون زور لذت، شهوت و هوای نفس بر وجدانش غلبه دارد و می‌چربد، هر بار توبه خود را می‌شکند. تا یک روز در یکی از همان محافل زنانه جواهری از دختر پادشاه گم می‌شود. و حکم می‌کنند که همه زنها را بگردند. بدیهی است که نوبت جستن نصوح هم می‌رسد. ترس عمیقی نصوح را در خود می‌گیرد.

                 

            پیش چشم خویش او می‌ دید مرگ   ...    سخت می‌ لرزید بر خود همچو برگ

 

  و با خود می‌اندیشد که:

 

               نوبت جستن اگر در من رسد   ...   وه که جان من چه سختی‌ها کشد!

و به درگاه خداوند دعا و التماس می ‌کند:

 

                     گر مرا این بار ستّاری کنی   ...    توبه کردم من ز هر ناکردنی

چون ترس از مرگ وجود او را در خود می‌گیرد، بیهوش، و از “خود“ تهی می‌شود.

    

                چون تهی گشت و خودیّ او نماند   ...    باز جانش را خدا در پیش خواند
                 چونکه جانش وارهید از ننگ من   ...    رفت شادان پیش اصل خویشتن

 

 

 یکی دیگر از کلیدهای اساسی برای رهایی از زندان “خود“ درک عمیق معنای “احتما“ یا نگرش و گرایش “منفی“ و “لائیّت“ است. “خود“ حاصل مثبت‌اندیشی، یا بگوییم “هست‌مندی“ ذهن است. و تا زمانی که ذهن به وسیله اندیشه در تلاش رهایی از “خود“ است، کارش ماهیت “خون به خون شستن“ را دارد. آنچه می‌تواند خودبخود و به طور طبیعی بنای توهّمی “خود“ را به زوال و نیستی بکشاند، احتما و پرهیز از اندیشه است.“احتما کن، احتما زاندیشه‌ها“.

مولانا به شکل‌های مختلف این معنا را متذکر می‌ شود. در داستان “زن و مرد عرب“، مرد هنگامی متصل به حقیقت می ‌گردد که “خود“ را ـ در سمبل “سبوی آب“ ـ تسلیم به حقیقت می‌کند. “آن سبوی آب دانش‌های ماست“. و دانش‌ها و دانستگی‌ها هستند که تشکیل سبوی بسته و محدود و کوچک “هستی“ مجازی انسان را می‌دهند.
در داستان “مطرب و امیر“ نیز می‌گوید مطرب در خدمت امیر سرودی می‌ خواند که ترجیع‌ بند آن “می‌ ندانم“ بود. امیر برآشفت و گفت:

   

                 آن بگو ای گیج که می‌دانی‌اش   ...    می‌ندانم می‌ندانم درمکش

 

 و مولانا از زبان مطرب چنین پاسخ میدهد:

   

                میرمد اثبات پیش از نفی تو   ...     نفی کردم تا بری ز اثبات بو

برای اینکه حقیقت‌ ـ که غیرمتعین و توصیف ‌ناپذیر است ـ بر تو متجلی گردد باید بر “هستی“ خویش بمیری!
راز رهایی از زندان “خود“ اینست که شخص “نیست بودن“ آنچه را “هستی“ تصور می‌کند درک و تجربه کند. ولی سئوال این است که چرا ما با وجود اینکه عقلاً توهمی و “نیست بودن“ "خود" را درک می ‌کنیم و می‌دانیم، تجربه “نیستی“ ـ که عین رهایی است ـ تحقق پیدا نمی ‌کند؟

علت آن اینست که بعد از تشکیل نطفه “خود“ در ذهن، ذهن اسیر یک مقدار عادات، کیفیت‌ها و خصوصیات می‌گردد؛ و آن عادات و خصوصیات حکم ستون‌های ساختمان “خود“ را دارند. و اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم، “خود“ موجودیتی مستقل و جدا از آن عادات و کیفیت‌ها و خصوصیات ندارد.

بنابراین شناخت آن کیفیت‌ها و عادات، نتیجتاً زوال آنها عین زوال “خود“ است. (نفس شناخت عمیق و وسیع آن عادات، عین تضعیف و زوال آنهاست.)

یکی از مخرّب ‌ترین کیفیت‌هایی که به تبع القاء “خود“ بر ذهن عارض می ‌شود اینست که فرد روز به روز اصالت و فردیّت انسانی خویش را می ‌بازد، با خود بیگانه می‌ شود، و تسلیم القائات تحمیلی جامعه می‌گردد. بعد از آن القائات فردیتی به عنوان یک انسان اصیل، آزاد و مستقل برایش باقی نمی‌ ماند؛ بلکه تبدیل به فتوکپی و المثنای جامعه و القائات آن می‌ شود. به صورت وصله‌ای درمی ‌آید که به لباس کهنه الگوها، قالب‌ها، سنت‌ها و ارزش‌های جامعه خاص خود می ‌چسبد. رنج و عزای او، عید و شادی او، باورها و به طور کلی تمام تجلیات وجودی او ماهیت فتوکپی را پیدا می ‌کند. هم‌اکنون که من “هستی“ و “شخصیت“ خود را حقیر یا بزرگ، بی‌کفایت و باکفایت می‌اندیشم درواقع دارم با معیارها و الگوهایی که مادرم به ذهنم القا کرده است هستی خود را می‌اندیشم. پس “هستی“ و “هویت“ من در حقیقت فتوکپی چیزی است که مادرم هست ـ الگو از اوست، و اندیشه از من.

انسانی که وابسته و خودباخته به اجتماع ـ و نتیجتاً وابسته به قالب‌های اجتماعی است ـ یک انسان بسیار فقیر، بسته و محدود است. زیرا چیزهایی که جامعه خاص او بر او عرضه می‌کند محدود است. و نیز چنین انسانی سطحی و بی ‌ریشه است. زیرا عوامل برونی یعنی قالب‌ها و الگوها، احساسات او را برمی‌ انگیزانند. و نیز هستی و احساسات چنین انسانی موضعی و موقتی است. به این معنا که موقعیت‌های خاصی ـ یعنی الگوها و عوامل برونی ـ بطور موقت احساسات خاصی را در او ایجاد می‌کنند؛ و با گذشت آن موقعیت‌ها احساسات وابسته به آنها نیز از بین می‌ روند. مثلاً چون امروز عید است من باید شاد باشم. چون امروز روز “نیکوکاری“ است، احساسات نیکوکارانه من به غلیان می ‌آیند پول به فقرا می‌بخشم؛ ولی از فردا باز چنگ انداختن به پیکر جامعه را شروع می‌کنم.
چرا حالت دائمی من انسان نباید ـ بدون وابستگی به عید و “روز نیکوکاری“ – در یک شادمانی، خیر و نیکی مستمر و بدون دلیل برونی جریان داشته باشد؟
یکی از مسائل اساسی ناشی از خودباختگی به قالب‌های اجتماعی در پیش گرفتن یک زندگی عادت‌ گونه و کور است ـ بلانسبت، “چون خران چشم بسته در خَراس“. و زندگی از روی عادت یک زندگی کهنه، تکراری و ملالت ‌بار است. آیا در این امر کم ملالت وجود دارد که من یک عمر است دارم قالب‌ها و الگوهای خاص و محدود را ـ به عنوان “هستی“ و “هویت“ ـ با خود حمل و تکرار می‌کنم؟ حمل این قالب‌های تکراری است که نمی‌ گذارد من “نو به نو رسیدن هستی“ را تجربه کنم. چون “هستی“ خودم کهنه است، همه چیز زندگی نیز به نظرم کهنه می‌رسد!
ما انسان‌ها معمولاً برای تبعیت از قالب‌ها و فتوکپی‌ ها این توجیه ناموجه را در کار می ‌کنیم که چون فلان سنت، فلان سبک شعر، فلان سبک موسیقی “مال خودمان“ است، باید آن را حفظ کنیم.

این توجیه نابخردانه‌ای است. اگر سنت، زیبایی، یا هر چیز دیگر مبتنی بر واقعیت، اصالت و حقیقت است، “مال خودمان“ بی ‌معناست. حقیقت مال فرد یا جامعه خاصی نیست. و اگر زیبایی و کمال در آن نیست، حفظ و دفاع از آن به صرف “مال خودمان است“ کاری مفید و بخردانه نیست.)

یکی از هشدارهای اساسی مولانا به انسان در مورد خودباختگی است. او برای فردیت انسان و کرامت انسانی او حرمت و اهمیت فوق‌العاده قائل است. برگشت به فردیت، و آزاداندیشی را یکی از اساسی‌ ترین کلیدهای رهایی میداند. او می ‌داند که تا وقتی فرد از خودباختگی به اجماع و جامعه رها نگشته و فردیت خودش را باز نیافته، هر تلاش و مجاهدتش برای رهایی عقیم و بی ‌ثمر خواهد ماند. به این جهت است که بارها و به شکل‌های مختلف به انسان هشدار می ‌دهد و تا او را متوجه این مسئله بنیانی نماید. مثلاً می‌ گوید

 

              چشم داری تو، به چشم خود نگر   ...    منگر از چشم    سفید  بی ‌هنر

گوش داری تو، به گوش خود شنو  ...    گوش گولان را چرا باشی گرو!؟

“گول“ هم معنی شخص احمق و نادان را می‌دهد؛ و هم معنی شخصی را که میل فریب و تحمیق دیگران را دارد.

   

              بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن   ...         هم به رای و عقل خود اندیشه کن

             مرد باش و سخره مردان مشو  ...          رو سر خود گیر و سرگردان مشو

             دید خود مگذار از دید خــــسان  ...          که به مردارت کشند این ناکسان!

           چشم چون نرگس فروبندی که چی!   ...       که عصایم کش که کورم ای اخی!؟
            آن  عصاکش  که  گزیدی در سفر   ...      پس  بدان کاو هست از تو کورتر!


خودباختگی به اجماع دید انسان را نسبت به واقعیت قضایای زندگی کور می‌ کند. انسان را نسبت به خودش مأیوس و بی‌اعتماد می ‌کند. در حکایتی می ‌گوید یک روز شاگردان به استاد مکتب‌ گفتند “ استاد  خدا نکند ؛ انگار رنگ شما پریده و چیزی ‌تان می‌شود، مثلیکه حال تان خوب نیست…“ استاد  ابتدا به القاء و تلقین بچه‌ها اهمیت نمیدهد. ولی وقتی آن القائات تکرار می ‌شوند، استاد باور می ‌کند که واقعاً مریض است؛ و حتی وقتی چهره خود را در آیینه می ‌بیند به نظرش می‌رسد که رنگش پریده است. (یعنی به دید عینی خودش هم اعتماد نمی‌ کند، ولی القاء بچه‌ها، یعنی نظر اجماع را باور می‌ کند.)
در لطیفه حکایت دیگری می‌گوید: صوفی با خرش وارد خانقاهی شد. صوفیان مقیم خانقاه به خادم گفتند برو خر او را بفروش تا از پول آن امشب سماعی برپا کنیم. خادم چنین کرد. شب جمع صوفیان، از جمله همان صوفی خرباخته، شروع کردند به پایکوبی و سماع و سرود. ترجیع ‌بند سرودشان این بود که: “خر برفت و خر برفت و خر برفت.“
صبح وقتی صوفی خواست خانقاه را ترک کند از خادم سراغ خر خود را گرفت. خادم گفت آن سرود و سماع دیشب از فروش خر تو بود. صوفی با اعتراض گفت پس چرا دیشب این موضوع را به من خبر ندادی. خادم گفت دیشب چند بار آمدم و موضوع را در گوشت گفتم. ولی تو چنان غرق در شور و هیجان بودی که حرف من اصلاً به گوشت نرفت. وآنگهی، خود تو وقتی دیشب با آن شور و هیجان سرود “خر برفت و خر برفت“ را تکرار می‌کردی هیچ از خودت پرسیدی که معنا و منظور از آن چیست؟
صوفی گفت: من کاری به معنا نداشتم! چون همه می ‌خواندند من هم خواندم.

اجتماع و اجماع انسان را بطور عجیبی هیجان ‌زده و کور می ‌کند. همه ما به چیزهایی باور و اعتقاد داریم که چون همه باور دارند ما هم باور داریم!
یکی دیگر از کلیدهای مطرح شده در مثنوی، خروج از احولیت است؛ و آن را در داستانی کوتاه توضیح می‌دهد: خواجه‌ای غلامی احول داشت ، (احول یعنی دو بین). به او گفت در صندوق خانهء  حجره ـ که تاریک است؛ و سمبل تاریکی و تیرگی ذهن خود انسان است ـ یک شیشه هست؛ آنرا بیاور. غلام احول رفت و برگشت و گفت: استاد، در صندوق خانه  دو شیشه هست. کدامیک را بیاورم؟ خواجه گفت: نه پسر جان، در آنجا فقط یک شیشه هست. چون تو دوبینی، یکی را دو تا تصور می‌ کنی. غلام با ناراحتی گفت: استاد مرا طعنه مزن؛ به من تهمت دوبینی مزن…، باری، استاد گفت: حالا که اصرار می ‌کنی دو شیشه هست، برو یکی از آن دو را بشکن و دیگری را بیاور. غلام چنین کرد، و با کمال شگفتی دید شیشهء دیگر هم وجود ندارد.

(همهء ما انسان‌ها دوبینیم، ولی خودمان درک و باور نمی‌کنیم که دوبینیم. و این یکی از مشکلات ماست در طریق خروج از دوبینی روانی. در این رابطه لطیفه‌ای هم هست: یک نفر دوبین‌ (احول) به دوستش گفت آن دو کبوتر را روی آن شاخه نگاه کن. دوستش نگاه کرد و یک کبوتر دید. به او گفت فقط یک کبوتر روی شاخه است؛ ولی چون تو احولی، یکی را دو تا می ‌بینی. شخص احول گفت اگر من احول بودم آن دو کبوتر  را چهار تا می‌دیدم. پس احول نیستم.)
دو بینی معنای وسیعی دارد. زمان گذشته و آینده روانی حاصل دوبینی ماست. بازی ذهنی “خود“ یا “هویت فکری“ استمرار خود را مدیون نوسان ذهن در گذشته وآینده است. حال کافی است که ذهن کاذب بودن تنها یکی از این دو زمان را درک کند (یعنی یکی از شیشه‌ها را بشکند!) تصور زمان دیگر نیز غیرممکن است. و چون ذهن از این “دو“ زمان آزاد گردد، “خود“ مرده است.

تصور ما انسان‌های احول (روانی) این است که “خود“ یک پدیده است و صفات آن، مثلاً حقیر و بی‌عرضه، پدیده‌ای دیگرست. حال آنکه حقیر و بی‌عرضه در شکم همان چیزی است که “خود“ تصور می‌شود. اگر ما یکی بودن این “دو“ را درک کنیم، کار بازی “خود“ به پایان رسیده است.
ما تصور می‌کنیم “حقیر“ متفاوت با “بزرگی“ است. حال آنکه این دو بازتاب یکدیگرند. آیا شما می‌توانید تصوری از “بزرگی“ داشته باشید بی ‌آنکه به “حقارت“ بیندیشید؟ یا برعکس؟
اینکه پیامبر اسلام می‌فرمایند: “خودت را بشناس تا خدا را بشناسی“، به این جهت است که تا وقتی “خود“ و انواع دوگانگی‌های حاکم بر آنرا نشناخته‌ای و “خود“ زایل نگشته است، با یک درون تجزیه شده و دوگانه چه ادارکی می‌توانی از وحدت و یگانگی داشته باشی!؟ یک ذهن دوگانه ‌بین فاقد ابزار و استعداد یگانه ‌بینی است!

¯

کلید دیگر، خودداری از “مقایسه“ است.

  

                 اول آنکس کاین قیاسک‌هـــــــــا نمود  ...     پیش انوار خدا، ابلیس بود
                گفت نار از خاک بی ‌شک بهتر است  ...  من ز نار و او ز خاک اکدر است


 شرارت و ناپاکی ابلیس ـ که تخم منیّت را بین آدمیان می‌پراکند ـ با مقایسه شروع می ‌شود. می‌گوید چون من از آتشم، و انسان از خاک، من بر انسان مزیّت دارم.
مقایسه زیرکانه ‌ترین، موذیانه ‌ترین مخرب‌ ترین و در عین حال نامحسوس‌ ترین ابزار در خدمت حفظ و استمرار بازی ذهنی “خود“ است! می‌گوییم که “خود“ هیچ واقعیت و محتوایی ندارد. و مقایسه یکی از راه‌های اجتناب از مواجه شدن ذهن با این هیچ و پوچی و بی‌ محتوایی است. من “حقارت“ خود را با “بزرگی“ تو مقایسه می‌ کنم و  می‌ گذرم. دیگر ضرورت این موضوع را درک و حس نمیکنم که ببینم ماهیت واقعیت و محتوای خود صفت “حقارت“ چیست! هم‌اکنون تو حقارت خودت را با بزرگی دیگری مقایسه نکن. در این صورت چه احساسی از حقارت داری؟ اصلاً حقارتی وجود دارد که تو آنرا حس کنی؟

من اگر حتی میزان فهم یا هوش خود را با شما مقایسه نکنم از کجا می ‌دانم همین مقدار هوش و فهمی که در من هست یک هوش و فهم کم است؟
مهم‌ترین محرک و عامل استمرار بازی نمایشی “هویت“ و “شخصیت“، خشم و میل انتقام گرفتن است. و مقایسه مهم‌ترین وسیله است برای ایجاد خشم. برای اینکه مقایسه بتواند ایجاد خشم نماید شخص باید خودش را به گونه‌ای مقایسه کند که مجوز و مستمسک خشم ورزیدن را حاصل نماید. بدین منظور لاجرم باید همیشه یک چشم به نقاط ضعف خود داشته باشد و یک چشم به نقاط قوت دیگران.
 نتیجه چنین مقایسه‌ای آن است که شخص نمی ‌تواند لحظه‌ای از وضع موجود خود احساس رضایت و شادمانی داشته باشد. باید مدام در تلاش تبدیل وضع موجود به وضع دیگر باشد. ولی برای این تلاش و تبدیل هرگز پایانی نیست. زیرا آن وضع دیگر نیز ـ به علت مقایسه ـ قابل قبول نیست.
 و همین جریان مقایسه است که علت سیری ‌ناپذیری "هویت فکری" می ‌شود به قول حضرت مولانا هفت دریا را هم که درآشامد ذره‌ای از عطش آن حلق ‌سوز کاسته نمی ‌گردد.
البته خود شخص دویدن‌ها و چنگ انداختن‌های ناشی از مقایسه را ـ که هدف آن ایجاد خشم است ـ به حساب میل موفقیت و پیشرفت می ‌گذارد.
کلید دیگر، خودداری از “ملامت“ است. ملامت جهنمی‌ ترین شلاقی است که فرد بر ذهن خویش می ‌کوبد؛ و با این شلاق خود را در جهت محکومیت و اسارت میراند.
ما باید به یک نکته اساسی توجه داشته باشیم: گفتیم تنها مسئله ما اینست که حاکم بر اندیشه‌های خود نیستیم. جامعه نوعی اسارت و محکومیت را بر ذهن ما تحمیل کرده است. و مشکل ما این است که ـ ندانسته ـ با این عامل اسارت و محکومیت همکاری می‌کنیم. تو فکر می‌ کنی که وقتی خودت را با دیگری مقایسه می ‌کنی، یا وقتی خودت را ملامت می‌کنی، چه جریانی واقع شده است؟ هیچ، جز اینکه تحت عنوان پیشرفت یا اصلاح رفتارهای خود داری خود را در اسارت بیشتر می ‌پیچانی و پیش می‌ روی؛ داری شبکه اسارت ‌بار حاکم بر خود را استمرار می ‌دهی! داری پدیده‌ای را استمرار می ‌دهی که آن حاکم است و اصالت تو محکوم آن!
 و این پدیدهء‌ حاکم به طور عجیبی ذهن وادراک ما را کور و بی‌ منطق کرده است. و ببینید حرف و هشدار مولانا در

این رابطه به ما چقدر روشن و منطقی است. می‌ فرماید: پسر جان، وضع تو از این قرار است که:

 

                    نیم عمرت در پشیمانی رود   ...    نیم دیگر در پریشانی شود

 

(پشیمانی و ملامت دارای یک ماهیت و یک جریان‌اند) تو وقتی امروز صبح خودت را ملامت کردی، تا شب و شب‌های بسیار احساس پریشانی و ملامت خواهی کرد. روحیه‌ات ملول و گرفته و افسرده است! پس:

    

             ترک این فکر و پشیمانی بگو   ...    حال و کار و بار نیکوتر بجو

            ور نداری کار نیکوتر بدست   ...    پس پشیمانیت بر فوت چه است!؟

 

 تو فلان عمل و رفتار را داشته‌ای. اگر بهتر از عملی که انجام داده‌ای سراغ داری، چرا قبل از آن عمل آنرا انجام ندادی؟ و اگر بهتر از عملی که انجام داده‌ای عمل بهتری را نمی‌شناخته‌ای چگونه می‌ دانی که همان عمل انجام گرفته بد عملی بوده است، و قابل ملامت است!

     

            گر همی دانی، ره نیکوپرست   ...    ور ندانی، چون بدانی کاین بد است!؟



                                                      نوشته شده : توسط سمیع رفیع

                                                      از دیدگاه دکتر محمد جعفر مصفا

 

 

 

 





مادر
روز معلم مبارک
طیران آدمیت
گل من گریه مکن
ای آرزوی من
تولدت مبارک
شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱
چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱
بهار می آید
بوی بهار



منوی وبلاگ (2)

درباره



درباره :من گل خودروی کوهستانی ام اهل ایل بی سر وسامانی ام ریشه ام درخاک این غربت سراست با بلوط پیر اینجا آشناست ای ز جام غم بلا نوشان سلام ای چراغ راه حق پویان سلام من همین جا در کنار مردمم من هم از اصلم جداافتاده ام جنسم از یک سنگلاخ ساده است جامم از مهر شما پر باده است دست پیش آریدتاباهم یک شویم در خوشی ها محرم و همدل شویم
ایمیل :mrh.salam @yahoo.com
پروفایل مدیر : هم شاگردی


صفحات وبلاگ

ریشه و ماخذ ضرب المثل ها ی ایرانی
آشنایی با علم بدیع
لسان الغیب (حافظ شیرازی )
شاعران و نویسندگان معاصر
داستان بهرام گور از منظومه حکیم نظامی گنجوی
مثنوی معنوی از دیدگاه روانشناسی
داستان خسرو و شیرین ( نظامی گنجوی )
سیزده بدر و فلسفه سبزه گره زدن
آیین نوروزی
آیین های ایران باستان
حکایت شاه سیاه پوشان
درباره وبلاگ



لوگوی ما
از دل تا قلم




2009 by hamshagerdi1357
Designer.Com

Powered By persianblog.ir Copyright ©
This Themplate By Theme-