از دل تا قلم

منوی وبلاگ (1)

آرشیو ماهانه
» فروردین ٩٠
» آذر ۸٩
» شهریور ۸٩
» امرداد ۸٩
» تیر ۸٩
» خرداد ۸٩
» اردیبهشت ۸٩
» فروردین ۸٩

» عناوين مطالب وبلاگ


لينک دوستان
» انار نقره ای
» آریا ادیب
» انجمن فرزانگان کویر
» این ها را نمی گو یم
» حدیث
» دانلود نرم افزار
» زینب روستایی
» سارا
» عاقلان دانند
» قلمروعکس
» ماه نویس
» مریم
» نجوای ابدی
» هارمونیا
» هدا دانلود
» تازه های ادبی
» آریا بوم
» گلبرگ خیال
» هر چه می خواهد دل تنگت بگو
» سنجش تکمیلی


لوگوی دوستان

از دل تا قلم



آمار و نویسندگان
نويسندگان :

هم شاگردی

آمار بازديد :

تعداد بازديدها :



 

 

پنجره رو باز کردم ،چه نسیم ملایمی می وزید  ، منتظرش بودم

صدای قدم هاش  به گوش میرسید ،‌همه چیز مهیا بود برای اومدنش

تا نیمه شب به خاطرش بیدار موندم ،‌میخواستم اولین کسی باشم که بهش خوش آمد

میگه ،شمع رو روشن کردم که وقت اومدنش همه جا روشن باشه

دلم شور میزد ،چه قدر دعا کردم که تنها نیاد ، دلم میخواست کوله بارش پر باشه از ....

‌ثانیه های معکوس  1،2،3،4،5

خودشه ،بهار   امسال هم به موقع اومد

با یه دنیا قشنگی و لبخندو عشق و امید و ...

بهار شما هم مبارک

یه دنیا آرزو ی  سبز  براتون دارم .



:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هم شاگردی

نظرات ()



به یاد کلاس اولم ...

 کوله بار خاطره هام رو دوشم سنگینی می کرد لحظه ای زمین گذاشتمش ، درش رو باز کردم که مقداری از اونها رو بیرون بریزم تا سنگینی اش زیاد آزارم نده ، نا خود آگاه خاطرات سال 66-65جلوی چشمم اومد ، قشنگترین خاطره ها ! چه روزهای دوست داشتنی و خاطره انگیزی !دلم برای همه اونروزها، خانم معلمم که چه قدر دوست داشتنی بود ، دوستهام که روزی چند بار با هم قهر و آشتی می کردیم  ، خانم ناظم که همیشه ازش می ترسیدم  ، حیاط مدرسه که زنگ تفریح از این ور به اون ور میدویدیم  ، شیر آبخوری که سال پنجمی ها مجال آب خوردن به ما نمی دادن ،کیف مدرسه ام  که از یک ماه قبل می خریدم و توشو پر می کردم از مدادو پاککن و تراش و خط کش و مدادرنگی و تا زمان مدرسه هزار بار درش رو باز و بسته می کردم ، برای مانتو شلوار مدرسه ام که هر روز کثیفش می کردم و مامانم می گفت :‌اگر فردا کثیف کنی دیگه برات نمی شورم  ولی همه فردا ها تمیز و اتو کشیده بود ،‌روزهای شنبه که ناخن هامون رو خانم بهداشت می دید و دستمال ها و لیوان هامون رو رو میز میذاشتیم ، نمره انضباط که آرزو می کردیم 20 بشیم ، دیکته شب که دوست داشتم مامانم وقت می کردوخودش بهم می گفت چون خواهرم همیشه بد جنسی می کرد و یه چیزی رو جا می انداخت و بعدش قسم می خورد که من گفتم و تو نشنیدی و من نمره 19 بگیرم ،مشق شب که همیشه دقت می کردم از همه تمیز تر بنویسم که کارت امتیاز بگیرم و مامانم بهم پول میداد تا برچسب بخرم ،برچسب کُپُل تو مدرسه موشها وهاچ زنبور عسل و پسر شجاع و .... وبالاخره یادکتابهام بخیر ،‌بابا آب داد ...آن مرد آمد ......آن مرد در باران آمد ....آن مرد با اسب آمد .... حالا که این خاطره هارو مرور میکنم  با خودم می گم : آن مرد آمد ....آن مرد در باران آمد ....آن مرد با اسب آمد .....آن مرد امروز در کنارمن است ....آن  مرد ....!!

 

 

 

 

 

 

 



:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هم شاگردی

نظرات ()



از زندگی آموخته ام :

 

 

▪ آموخته ام: که اگر در ابتدا موفق نشدم، با شیوه ای جدید تر دوباره بکوشم.

▪ آموخته ام: که موفقیت یک تعریف دارد: آنهم باور داشتن موفقیت است.

▪ آموخته ام: که تنها کسی مرا شاد میکند که بگوید تو مرا شاد کردی.

▪ آموخته ام: که گاهی مهربان بودن،  مهم تر است از درست بودن

▪ آموخته ام: که هرگز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده می شود، نه گفت.

▪ آموخته ام: که زندگی مثل طاقه پارچه است. هر چه به انتهای آن نزدیک میشود، سریعتر میگذرد.

▪ آموخته ام: که هر چه زمان کمتری داشته باشیم، کارهای بزرگتری انجام میدهیم.

▪ آموخته ام: که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمکش نیستم، دعا کنم.

▪ آموخته ام: که زندگی جدی است ولی ما نیاز به دوستی داریم که لحظه ای با او از جدی بودن دور باشیم.

▪ آموخته ام: که تنها چیزی که یک شخص میخواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و  قلبی برای فهمیدنش.

▪ آموخته ام: که لبخند ارزانترین راهی است که می توان نگاه را وسعت بخشید.

▪ آموخته ام: که باد با چراغ خاموش کاری ندارد.

▪ آموخته ام: که به چیزی که دل ندارد، نباید دل بست.

▪ آموخته ام: که خوشبختی ،جستن آن است نه پیدا کردن آن.

 

ـ آموخته ام : بیش از آنکه مرا بفهمند، دیگران را درک کنم .

ـ آموخته ام :که مرد بزرگ به خود سخت می گیرد و مرد کوچک به دیگران

ـ آموخته ام : که دانش خود را به دیگران عرضه کنم و دانش دیگران را بیاموزم بنابراین علم خود را انفاق کرده ام و آنچه را نمی دانم آموخته ام
ـ آموخته ام : پیش از آنکه دوستم بدارند، دوست بدارم.

 آموخته ام : همیشه فردی خوش بین باقی بمانم. چرا که زندگی و موهبتهای آنرا دوست دارم.


ـ آموخته ام : اگرچه از هر چیزی بهترینش را ندارم، ولی از هر چیز که دارم بهترین استفاده را  کنم.


ـ آموخته ام :  همواره لبخند بزنم و از آنچه دارم احساس رضایت کنم .


ـ آموخته ام : آنچه امروز در دست دارم، ممکن است آرزوی فرداهایم باشد.

ـ آموخته ام : زندگی مثل یک نقاشی است، با این تفاوت که در آن از پاک کردن خبری نیست.

ـ آموخته ام :که هیچ روزی از امروز با ارزشتر نیست .

 

 





:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هم شاگردی

نظرات ()



آرزوهای یک سنگ تراش

    روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی

خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به

حال او غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو کرد که مانند

بازرگان باشد. در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می

کرد که از همه قدرتمندتر است. تا اینکه یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که

همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من

هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم. در همان لحظه، او تبدیل به حاکم

مقتدر شهر شد.

در حالیکه روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد

که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او

آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین

بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس

با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و آرزو کرد ابر باشد و تبدیل به ابری

بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف تکان داد. این بار

آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر

قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی

است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همانطور که با غرور ایستاده بود، ناگهان

صدایی شنید و احساس کرد که دارد خورد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگ

تراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

 

                   



:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هم شاگردی

نظرات ()



 

 

 

دشتها آلوده ست

 

در لجنزار ، گل لاله نخواهد روئید

 

در هوای عفن ، آواز پرستو به چه کارت آید ؟

 

فکر نان باید کرد

 

و هوایی که در آن

 

نفسی تازه کنیم

 

 

***

 

گل گندم خوب است

 

گل خوبی  زیباست

 

ای دریغا که همه مزرعه های دل را

علف هرزه ی کین پوشانده ست

 

 

***

 

هیچکس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

 

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

 

" ‌که چرا سیمان نیست "

 

و کسی فکر نکرد

 

" که چرا ایمان نیست "

 

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست



:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هم شاگردی

نظرات ()



عشق کجا ؟ دوست کجاست ؟

به که باید دل بست؟

به که شاید دل بست؟

سینه ها جای محبت، همه از کینه پر است .

هیچکس نیست که فریاد پر از مهر تو را  ،‌ گرم، پاسخ گوید

نیست یک تن که در این راه غم آلوده ی  عمر

قدمی ، راه محبت پوید

 

 

****

 

 

که باید دل بست ؟

به که شاید دل بست ؟

نقش هر خنده که بر روی لبی میشکفد

نقشه ای شیطانیست

در نگاهی که تو را وسوسه عشق دهد ـ

حیله ای  پنهانیست

 

 

****

 

خنده ها میشکفد بر لبها

تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی

همه بر درد کسان مینگرند

لیک دستی نبرند از پی درمان کسی

****

 

 

از وفا نام مبر، آنکه وفاخوست، کجاست ؟

ریشه عشق، فسرد

واژه دوست، گریخت

سخن از دوست مگو، عشق کجا ؟ دوست کجاست ؟

****

دست گرمی که زمهر بفشارد دستت

در همه شهر مجوی

گل اگر در دل باغ ،بر تو لبخند زند

بنگرش، لیک مبوی

****

 

 

درد اگر سینه شکافد، نفسی بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب کند آتش غم

آب شو، « آه » مگو .

****

شاخه عشق، شکست

آهوی مهر، گریخت

تار پیوند، گسست

به که باید دل بست ؟

به که شاید دل بست ؟

 



:: کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط هم شاگردی

نظرات ()





چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٠
به یاد کلاس اولم ...
از زندگی آموخته ام :
آرزوهای یک سنگ تراش
دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩
عشق کجا ؟ دوست کجاست ؟
دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩
هیچ و باد
چه قدر زود نظرمان تغییر می کند ...
دوره ارزانی



منوی وبلاگ (2)

درباره



درباره :من گل خودروی کوهستانی ام اهل ایل بی سر وسامانی ام ریشه ام درخاک این غربت سراست با بلوط پیر اینجا آشناست ای ز جام غم بلا نوشان سلام ای چراغ راه حق پویان سلام من همین جا در کنار مردمم من هم از اصلم جداافتاده ام جنسم از یک سنگلاخ ساده است جامم از مهر شما پر باده است دست پیش آریدتاباهم یک شویم در خوشی ها محرم و همدل شویم
ایمیل :mrh.salam @yahoo.com
پروفایل مدیر : هم شاگردی


صفحات وبلاگ

ریشه و ماخذ ضرب المثل ها ی ایرانی
آشنایی با علم بدیع
لسان الغیب (حافظ شیرازی )
شاعران و نویسندگان معاصر
داستان بهرام گور از منظومه حکیم نظامی گنجوی
مثنوی معنوی از دیدگاه روانشناسی
داستان خسرو و شیرین ( نظامی گنجوی )
سیزده بدر و فلسفه سبزه گره زدن
آیین نوروزی
آیین های ایران باستان
حکایت شاه سیاه پوشان
درباره وبلاگ



لوگوی ما
از دل تا قلم




2009 by hamshagerdi1357
Designer.Com

Powered By persianblog.ir Copyright ©
This Themplate By Theme-